تبليغاتX
^^@R)-(@^^ ^^@)-(R@^^ #e!!

^^@R)-(@^^ ^^@)-(R@^^ #e!!

لطفا پیام خود را بگذارید....

 سلام بچه های گل امروز با یه آپ متفاوت اومدم امیدوارم خوشتون بیاد

راستی یه وب جدید توپ و باحال ساختیم امیدوارم سر بزنید و نظر بدین البته میتونین نویسندشم بشین

آدرسشم این بغل دست چپ هشتمین لینک با نام شروعی دوباره است

تلفن برخی از شاعران ایرانی!!!!!!؟؟؟ (طنز)

پیغام گیر سعدی
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلك گر فرصتی دادی به دستم

پیغام‌گیر فردوسی
نمی‌باشم امروز اندر سرای
كه رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب

پیغام‌گیر خیام
این چرخ فلك، عمر مرا داد به باد
ممنون تو‌ام كه كرده‌ای از من یاد
رفتم سر كوچه، منزل كوزه فروش
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد

پیغام‌گیر منوچهری
از شرم، به رنگ باد باشد رویم
در خانه نباشم كه سلامی گویم
بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت
زان پیش كه همچو برف گردد رویم

پیغام‌گیر مولانا
بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!

پیغام‌گیر باباطاهر
تلیفون كرده ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایم، نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت

پیغام گیر نیمایوشیج
آی آد م ها!
که اندرپشت خط
درانتظارپاسخی هستید !
یک نفرهم ،اینک اندر خانه ی مانیست!
که پاسخ گوی الطاف شماباشد.
اگربادست وپای دائم ازچنگ فضای سرخ ناامنی
واین دریای تندوتیره وسنگین که می دانید
رهاگشتم
وسوی خانه برگشتم
سلامی گرم خواهم داد درپاسخ
محبت های بسیارعزیزان را...

پیغام‌گیر حافظ
رفته‌ام بیرون من از كاشانه‌ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر كه بگذاری پیام
زان زمان كو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور !

البته عکساشونم گذاشتم حال کنین

امیدوارم کلی حال کرده باشین البته ایده یادتون نره

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 11:45  توسط یوسف قدیری  | 

سلام به همه گل بچه های....

امیدوارم خوب باشین

ببخشید نتونستم بیام و سری بهتون بزنم امتحانات و گرفتاریها نذاشت چند ماه سخت و.... بگذریم هر چی بود تموم شد اومدم که بازم یه کار جدید بذارم

راستی داشت یادم میرفت "عیدتون مبارک" (همون عید فطر) امیدوارم تعطیلات خوش بگذره (ولی با نبود بنزین به هیچ کی خوش نمیگذره)به هر حال بازم تبریک

عید رمضان آمد وماه رمضان رفت 

صد شکر این آمد و صدحیف که آن رفت

بهونه

همه میگن تو منو دوست نداری همشون پشت سر تو بد میگن

نمیدونن تو از آسمون میای خودشون اهل یه دنیای دیگن

همه میگن اسمشه تو با منی توی قلب تو یه کم جا ندارم

روی اسم تو باید خط بکشم برم و چشماتو تنها بزارم

نمیدونن تو بهونه ی منی

نمیدونن تو بهونه ی منی

نمیدونن تو از آسمون میای

نمیدونن که تو دل نمیشکنی

نمیدونن تو بهونه ی منی

نمیدونن تو بهونه ی منی

نمیدونن تو از آسمون میای

نمیدونن که تو دل نمیشکنی

تو رو با خیلیا دیدن همشون همه میگن بی وفایی میکنی

به منم میگن داری محبتو از چشای اون گدایی میکنی

اونا از چشای تو بی خبرن نمیدونن که نگات نفس داره

اونا غافلن که چشم روشنت توی نور ماه نقره دست داره

توی نور ماه نقره دست داره

همه میخوان که ازت دست بکشم همشون بهم میگن دیوونه ای

نمیدونن تو بهونه ی منی معنی شعر های عاشقونه ای

نمیدونن تو بهونه ی منی

نمیدونن تو بهونه ی منی

نمیدونن تو از آسمون میای

نمیدونن که تو دل نمیشکنی

تو رو با خیلیا دیدن همشون همه میگن بی وفایی میکنی

به منم میگن داری محبتو از چشای اون گدایی میکنی

اونا از چشای تو بی خبرن نمیدونن که نگات نفس داره

اونا غافلن که چشم روشنت توی نور ماه نقره دست داره

توی نور ماه نقره دست داره

همه میخوان که ازت دست بکشم همشون بهم میگن دیوونه ای

نمیدونن تو بهونه ی منی معنی شعر های عاشقونه ای

نمیدونن تو بهونه ی منی

نمیدونن تو بهونه ی منی

نمیدونن تو از آسمون میای

نمیدونن که تو دل نمیشکنی

نمیدونن نمیدونن نمیدونن

نمیدونن تو بهونه ی منی

نمیدونن تو بهونه ی منی

نمیدونن تو از آسمون میای

نمیدونن که تو دل نمیشکنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 14:3  توسط یوسف قدیری  | 

افسوس

سلام به همراهان خوب و همیشگی

امروز یکی از بزرگترین روزای زندگیم بود خیلی دوس داشتم یکی از قشنگتریناشم باشه که نشد افسوس.... ولش بازم مثل همیشه صبر.....

۲۹ خرداد سالروز معلم شهید دکتر علی شریعتی است به خاطر همین نوشته های دکتر شریعتی رو گذاشتم 

نیایش

خدایا ،

آتش مقدس « شک » را

آن چنان در من بیفروز

تا همه « یقین » هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.

و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ،

لبخند مهراوه بر لب های یقینی ،

شسته از هر غبار طلوع کند.

.

خدایا ،

به هرکه دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است .

و به هر که دوست تر می داری ، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر !

.

خدایا ،

به من زیستنی عطا کن ،

که در لحظه مرگ ،

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ،

حسرت نخورم .

و مردنی عطا کن ،

که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم .

بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ،

اما آن چنان که تو دوست داری .

« چگونه زیستن » را تو به من بیاموز ،

« چگونه مردن » را خود خواهم آموخت !

                                                                                       دکتر علی شریعتی

جملات یکسان از دو شخصیت بزرگ:

دکتر علی شریعتی :    دوست دارم در خیابان با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد نشینم و به کفشهایم فکر کنم

آلبرت انیشتن :    دوست دارم زمانی که سوار دوچرخه ام هستم به فکر خدا باشم نه زمانی که در کلیسا هستم به فکر دوچرخه ام باشم

ومطلبی دیگر

در جامعه ای که اصالت از آن « تولید ومصرف » و « مصرف و تولید » اقتصادی است و عقل نیز جز اقتصاد چیزی نمی فهمد ، زن نه به عنوان موجودی خیال انگیز ، مخاطب احساسات پاک ، معشوق عشقهای بسیار بزرگ ، پیوند تقدس ، مادر ، همدم ، کانون الهام ، آینه صادقی در برابر خویشتن راستین مرد ؛ بلکه به عنوان کالایی اقتصادی است که به میزان جاذبه جنسی اش ، خرید و فروش می شود.

سرمایه داری زن را چنان ساخت که به دو کار آید:

یکی اینکه جامعه هنگام فراغت به سرنوشت اجتماعی و به استثمار شدنش نیندیشد و نپرسد "چرا کار میکنم؟" ، "چرا زندگی میکنیم؟" ، "از طرف که و برای چه کسی اینهمه رنج میبریم؟"

زن ، به عنوان ابزار سرگرمی و به عنوان تنها موجودی که جنسیت و سکسوالیته دارد ، به کار گرفته شد ، تا نگذارد کارگر و کارمند و روشنفکر در لحظات فراغت ، به اندیشه های ضد طبقاتی و سرمایه داری بپردازند ، و به کار گرفته شد تاکه تمامی خلاء و حفره های زندگی اجتماعی را پر کند. و هنر به شدت دست به کار شد تا بر اساس سفارش سرمایه داری ، سرمایه هنر را -که همیشه زیبایی و روح و احساس و عشق بود- به «سکس» تبدیل کند . این است که میبینیم یکباره نقاشی ، شعر ، سینما ، تئاتر ، داستان ، نمایشنامه.....بر محور «سکسوالیته» به گردش در می آیند.

دیگر اینکه ، سرمایه داری برای تشویق انسانها به مصرف بیشتر و برای اینکه خلق را به خود بیشتر نیازمند کند و مقدار مصرف و تولید را بالا ببرد ، زن را فقط به عنوان موجودی که سکسوالیته دارد -و جز این هیچ ، یعنی موجودی یک بعدی- به کار گرفت. در آگهی ها و تبلیغاتش نشاند ، تا ارزشها و حساسیتهای تازه ای بیافریند و نظرها را به مصارف تازه جلب کند و احساسات مصنوعی که لازم دارد در مردم بوجود آورد.

سکسوالیته به جای عشق نشست و زن این «اسیر محبوب» قرون وسطی ، به صورت یک «اسیر آزاد» قرون جدید درآمد.
                                                                                                    
     دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 15:24  توسط یوسف قدیری  | 

سخت است

     سخت است میان درد درمان بودن                                آن چیز که نیکتر بود آن بودن

     اینجا که به فرعون شدن می نازند                          سخت است چو خاندان عمران بودن

    اینجا که به عشق مهر بطلان زده اند                        سخت است هوای کوی رندان بودن

     اینجا که یتیم هم خورد خون یتیم                             سخت است هوادار یتیمان بودن

    اینجا که خوراک گربه شد شیر و پلنگ                    سخت است که خودشناسی و آن بودن

      اینجا که هر آن طرف بود باد روند                           سخت است چو مرد بهر طوفان بودن

     شه را نبود درد و غم ملت خویش                         سخت است امید دست سلطان بودن

    اینجا که لباس شیر می پوشد الاغ                        سخت است جدا ز جلد شیران بودن

    فریاد مزن ز عشق, سنگین خوابند                         سخت است امید وصل جانان بودن

     سگ نیز دگر نمی شناسد صاحب                          سخت است وفادار به پیمان بودن

   گر نیک بینی شب و روزت اشک است                    سخت است در این زمانه خندان بودن

     دلها به کویر خشک عادت کردست                           سخت است امیدوار باران بودن

اینجا که کند ظلم هر آن کس که قوی است               سخت است ز مرگ خود پشیمان بودن

      حکم است اگر نباشدت مال, بمیر                      سخت است سخن ز نام انسان بودن

     زیباست بدانی که خود عاقل نامند                      سخت است در این میانه نادان بودن

       اینجا که هزار قبله دارند کسان                          سخت است به قبله گاه یزدان بودن

اینجا که همه وصف مردمانش این بود                        سخت است ولی جدا از اینان بودن

                                                                                                             محمد نظام آبادی 

بامن بمون تاهمیشه
يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه می سوزه...
يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه می شکنه...
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه...
يه قناری بايد به خوش اوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه....
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه...
يه دفتر نفاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره...
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر درگمه..
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد می شه....
يه چشم اشک الود..يه دل غم الود..يه کبوتر عاشق..
يه قناری خوش اواز ..يه لب خندون..يه جاده با انتها..
يه دفتر نقاشی..يه ديوار استوار..يه قلب پاک و..........
اينا همه يه جايی معنی داری جاييکه:
چشمای اشک الودت رو من پاک کنم..دل غم الودت رو من شاد کنم
شنونده اواز قشنگت من باشم..لبای کوچيکت رو من خندون کنم
نقاش دفتر خاطراتت من باشم..پاکی قلبت رو با سلامت عشقم
معنی کنی
 

انتظار
انتظار؟
می تونه خيلی شيرين باشه.
می تونه سخت باشه.
می تونه هيجان انگيز باشه.
می تونه بيهوده باشه.
می تونه هر لحظه اميد رو تو دلت زنده کنه.
می تونه بيشتر و بيشتر نا اميدت کنه.
می تونه قلب مرده ات رو به تپيدن وادار کنه.
می تونه گل توی دستت رو پژمرده کنه.
می تونه تو رو از نو بسازه.
يا می تونه درونت رو ويران کنه.
...
انتظار چيز غريبيه
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:8  توسط یوسف قدیری  | 

به سلامتی....

   سلام به عزیزان خودم امیدوارم سالو خوب شروع کرده باشین

دوست دارم این اولین مطلب سال ۸۹ مورد پسند همگی واقع بشه

 

به سلامتیِ درخت
نه به خاطرِ ميوه‌ش،
به خاطرِ سايه‌ش.
 
به سلامتیِ ديوار
نه به خاطرِ بلنديش،
واسه اين‌که هيچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمي‌کنه.

به سلامتیِ دريا
نه به خاطرِ بزرگيش،
واسه يک‌رنگيش.

به سلامتیِ سايه
که هيچ‌وقت آدم رو تنها نمي‌ذاره.
 


به سلامتیِ پرچم ايران
که سه ‌رنگه
تخم‌مرغ! که دورنگه
رفيق! که يه‌رنگه.


به سلامتیِ همه اونايی که
دوسشون داريم و نمي‌دونن،
دوسمون دارن و نمي‌دونيم.
به سلامتیِ نهنگ
که گنده‌لات درياست.

 به سلامتیِ ز نجير
نه به خاطر اين‌که درازه،
به خاطر اين‌که به هم پيوستس.
 
به سلامتیِ خيار
نه به خاطر «خ»ش،
فقط به خاطر «يار»ش.

 
به سلامتیِ شلغم
نه به خاطر «شل»ش،
به خاطر
 «غم»ش.

 
به سلامتیِ کرم خاکی
نه به خاطر کرم‌بودنش،
به خاطر خاکی‌بودنش

 
به سلامتیِ پل عابر پياده
که هم مردا از روش رد مي‌شن هم نامردا

 
به سلامتيِ  برف
که هم روش سفيده هم توش.


به سلامتيِ رودخونه
که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن.

 به سلامتيِ گاو
که نمي‌گه من،
مي‌گه ما

به سلامتیِ سرنوشت
که نمي‌شه اونو از سر نوشت..

 واینم به سلامتی گل روتون

 

ایده میخوام زود باشین بدون ایده بیرون نمیری      

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 14:27  توسط یوسف قدیری  | 

عید نوروز مبارک(پیشاپیش)

سلام به دوستان و همراهان دوستداشتنی و خوب و گلم....

امیدوارم سال خوب و خوشی رو پشت سر گذاشته باشین و از اشتباهاتتون درس خوبی گرفته باشین تا در سال جدید تکرارشون نکنین تا سال جدید برای شما خوش و خرم و پر از شادی و نشاط در کنار هر کسی که دوس دارین باشین باشین و از صمیم قلب دعا میکنم به هر آرزویی که در این سال جدید دارین برسین ایشا....

راستی به خاطر این به این زودی سال نو رو بهتون تبریک میگم که تا اواسط نوروز نمیتونم سر بزنم ببخشید دیگه"امان از دست این سفرهای نوروزی که به هیچی رحم نمی کنه"

 

             سال نو مبارک        

 

اینم انواع تزیینات هفت سین برای شماها که میخواین هفت سینتونو بچینین

 

مژده ای دل که دگر باره بهار آمده است

خوش خرامیده و با حسن و وقار آمده است

به تو ای باد صبا  می دهمت  پیغامی

این پیامی است که از دوست به یار آمده است

شاد باشید و در این عید و در این سال جدید

آرزویی است که از دوست به یار آمده است

 پس سال نو و عید نوروز باستانی و آمدن بهار بر شما تبریک و تهنیت و شاد باش باد   و هر جمله کلیشه ای دیگه ای که فکرشو کنید

راستی منتظر نظراتتون هستم البته مفید و ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 13:20  توسط یوسف قدیری  | 

بنده پیر زمان...

دردو روز عمر کوتَه سخت جانی کرده ام

                                با همه نامهربانان مهربانی کرده ام

                                                              همدلی... هم آشیانی... هم زبانی کرده ام

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست...نیست

                                     آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست...نیست

                                                                     هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست...نیست

من نه هرگز شکوه ای از روزگازان کرده ام

                                     نه شکایت از دورنگیهای یاران کرده ام

                                                                   گرچه شکوه بر زبانم...می فشارد استخوانم

من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام

                                         صد گل امید را بر سینه پرپر کرده ام

                                                                      دست تقدیر زمانم...کرده هفت رنگ خزانم

                             پشت سر پلها شکسته...پیش رو نقش سرابی

                                 هوشیار افتاده مستی...در خرابات خرابی

                                مهربانی کیمیا شد...مردمی دیریست مرده

                              سر فرازی را چه دانم...سر به زیری سرسپرده

                 میروم دلمردگی ها را زسر بیرون کنم

                 گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

                                                             بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم

                                                            در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

در دو روز عمر خزود بسیار دل مردیده ام

                                بس ملامتها از این نامردمان بشنیده ام

                                                                 سر دهد در گوش و جانم...موی همرنگ شبانم

من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام

                                      زین سبب گردی زخاکستر به خود پاشیده ام

                                                                                  گر بمانم یا نمانم...بنده ی پیر زمانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 12:3  توسط یوسف قدیری  | 

گریه ی بی صدا...

زندگی با آدماش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود

 

همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون

توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود

 

نمی خوام مثل همه گریه کنم دیگه گریه دل رو وا نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها غمو از دلم جدا نمی کنه

 

قصه ی ماتم من هرچی که بود هرچی که هست

قصه ماتم من یه خسته ی یه آدمه

 

وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم

از غمو غصه برات هرچی بگم بازم کمه

 

نمی خوام مثل همه گریه کنم دیگه گریه دلو وا نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها غمو از دلم جدا نمی کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 13:18  توسط یوسف قدیری  | 

ايراد شاعر از شاعر...

اين مطلب درباره چندتا شاعر كه بهم گير دادند و سخت به پر و پا هم بيچيدند اگه وقت دارين بخونين احتمالا خوشتون مياد

حافظ در زمان خودش يه شعر گفته كه بعدها ازش ايراد گرفتن شعرش اين بود :

اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

امير نظام گروسي (عارف و شاعر بزرگ كردستان) همون كسي كه بعد ها از حافظ ايراد گرفته بود ولي باز از خود او به خاطر شعرش ايراد گرفتن و اما شعر :

اگر آن كرد گروسي به دست آرد دل ما را

بدو بخشم تن و جان و سر و پا را

جوان مردي به آن باشد كه ملك خويشتن بخشي

نه چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را

اما كسي كه باز از امير نظام ايراد گرفته دكتر انوشه (استاد دانشگاه) بود كه به شعري كه گفته تا جايي اعتقاد داره كه در سفر به كردستان به دفتر فرهنگ و ادب كردستان گفته كه بالاي سر امير نظام بنويسن شعرش اين بود :

اگر آن مه رخ تهران به دست آرد دل ما را

به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

سر و دست و تن و پا را به خاك گور مي بخشند

نه بر آن محلقاي ما كه شورافكنده دنيا را

تا حالا كه كسي از دكتر انوشه ايراد نگرفته حالا كي و كي ازش ايراد بگيرن خدا ميدونه شایدم اصلا کسی نتونه ازش ایراد بگیره خدا میدونه

اميدوارم از مطلب خوشتون آمده باشه ان شااﷲ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 22:33  توسط یوسف قدیری  | 

دنياي ديوانه

اين شعر نميدونم از كيه ولي بدرد كسايي مي خوره كه در راه عشق اذيت وآزار زيادي شدند و شكست نا فرمي خوردند البته بقيه هم اگه دوست دارند ميتونن مستفيز شوند

                                               عاشق

  نيمه شب آواره و بي حس و حال                          در سرم سوداي جامي بي زوال

    پرسه اي آغاز كرديم در خيال                                  دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دو سا لي مي گذشت                    يك دو سال از عمر رفت و برنگشت

       دل به ياد آورد اول بار را                                     خاطرات اولين ديدار را

      آن نظر بازي آْن اسرار را                                 آن دو چشم مست آهو وار را

  همچون رازي مبهم و سربسته بود                   چون من از تكرار ،او هم خسته بود

    آمد و هم آشيانه شد با من او                        همنشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او                     ناتوان بود و توان شد با من او

     دامنش شد خوابگاه خستگي                           اين چنين آغاز شد دلبستگي

  واي از آن شب زنده داري تا سحر                      واي از آن عمري كه با او شد يه سر

      مست او بودم ز دنيا بي خبر                        دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

       آمد و در خلوتم دم ساز شد                               گفتگو ها بين ما آغاز شد

  گفتمش در عشق پا بر جا ست دل                   گر گشايي چشم دل زيبا ست دل

   گر تو زورَقمان شويي درياست دل                         بي تو شام بي فرداست دل

    دل ز عشق روي تو حيران شده                       در پي عشق تو سرگردان شده

     گفت در عشقت وفا دارم بدان                      من تو را بس دوست مي دارم بدان

   شوق وصلت را به سر دارم بدان                       چون تويي مَخمور، خمارم بدان

   با تو شادي مي شود غم هاي من                      با تو زيبا مي شود فرداي من

 كفتمش عشقت به دل افزون شده                      دل زجادوي رخت افسون شده

  جز تو هر يادي به دل مدفون شده                       عالم از زيباييت مجنون شده

 بر لبم بگذاشت لب يعني خموش                    طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش

 در سرم جز عشق او سودا نبود                        بهر كس جز او در اين دل جا نبود

   ديده جز بر روي او بينا نبود                          همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

    خوبي او شهره آفاق بود                               در نجاب در نكوهي طاق بود

   روزگار اما وفا با ما نداشت                             طاقت خوشبختي ما را نداشت 

 پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت                 بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

  آخر اين قصه هجران بود و بس                         حسرت و رنج فراوان بود و بس

      يار ما را از جدايي غم نبود                      در غمش مجنون و عاشق كم نبود

    بر سر پيمان خود محكم نبود                      سهم من از عشق جز ماتم نبود

 با من ديوانه پيمان ساده بست                  ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

 بي خبر پيمان ياري را گسست                     اين خبر ناگاه پشتم را شكست

   آن كبوتر عاقبت از بند رست                        رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه همخون من است                خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد، بين وصل او قسمت نشد                اين گدا مشمول آن رحمت نشد

                                  آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

  عاشقان را خوشدلي تقدير نيست                 با چنين تقدير بد تدبير نيست

  از غمش با دود و دم همدم شدم                   باده نوش غصه او من شدم

 مست و مخمور و خراب از غم شدم                 ذره ذره آب گشتم، كم شدم

      آخر آتش زد دل ديوانه را                            سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتي خوش گذر              بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

     خاطراتم را تو بيرون كن ز سر                    ديشب از كف رفت فردا را نگر

  آخر اين يك بار از من بشنو پند                       بر من و بر روزگارم دل مبند

   عاشقي را دير فهميدي چه سود               عشق ديرين گسسته تار و پود

     گر چه آب رفته باز آيد به رود                      ماهي بيچاره اما مرده بود

بعد از اين هم آشيانت هر كس است           باش با او ياد تو ما را بس است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 22:28  توسط یوسف قدیری  |